راز بقا: رنگها بخش بزرگی از تجربهی روزمرهی ما هستند؛ از آبی آرامشبخش آسمان تا قرمز هشداردهندهی چراغ راهنمایی. اما تا به حال فکر کردهای اگر انسانها اصلاً چشم نداشتند و دنیا را نمیدیدند، «رنگ» چه معنایی پیدا میکرد؟ آیا مفهومی به نام رنگ اصلاً شکل میگرفت؟ این سؤال در نگاه اول عجیب به نظر میرسد، اما ما را به دنیای جذاب ادراک، مغز و حواس انسانی میبرد.
به گزارش راز بقا، از نظر علمی، رنگ چیزی جز تفسیر مغز از نور نیست. نور با طول موجهای مختلف به چشم میرسد و گیرندههای نوری در چشم آن را به سیگنالهای عصبی تبدیل میکنند. مغز این سیگنالها را به صورت «رنگ» تجربه میکند.
پس رنگ، بیشتر از آنکه ویژگیِ خودِ اشیا باشد، یک تجربهی ذهنی است.
اگر چشمی در کار نباشد، این مسیر کاملاً قطع میشود. یعنی نه نوری دریافت میشود و نه سیگنالی برای تفسیر وجود دارد. در چنین حالتی، رنگ به معنای امروزیاش اساساً وجود نداشت.

احتمالاً «رنگ» به شکل بصری وجود نداشت، اما مغز انسان بهطرز شگفتانگیزی انعطافپذیر است. اگر بینایی وجود نداشت، حواس دیگر قویتر میشدند و شاید انسانها مفاهیمی شبیه به رنگ را با آنها میساختند. برای مثال:
ممکن بود انسانها دستهبندیهایی شبیه به رنگها را با دما تجربه کنند؛ مثلاً:
«گرم» برای چیزهای انرژیبخش
«سرد» برای چیزهای آرام
در واقع چیزی شبیه به توصیف امروزی ما از رنگهای گرم و سرد، اما کاملاً لمسی.
شاید هر «رنگ» معادل یک نوع صدا یا فرکانس صوتی میشد. مثلاً یک صدا تیز و زیر معادل یک مفهوم خاص، و صدایی بم معادل مفهومی دیگر. مغز میتوانست دنیا را با «طیف صداها» دستهبندی کند، همانطور که ما با طیف رنگها این کار را میکنیم.
انسانها ممکن بود جهان را با بافتها توصیف کنند: زبر، نرم، لغزنده، خشک و…
شاید بهجای گفتن «سیب قرمز»، میگفتند «سیبِ نرمِ گرم» یا چیزی شبیه به آن.

جالب است بدانیم حتی در دنیای امروز هم زبانها در تعداد و نوع واژههای رنگی متفاوتاند. بعضی زبانها واژههای کمتری برای رنگ دارند و دنیا را بیشتر با روشن/تیره توصیف میکنند.
حالا تصور کن اصلاً بینایی وجود نداشت؛ در این صورت احتمالاً هیچ واژهای برای رنگ ساخته نمیشد و فرهنگ انسانی حول صدا، بو، مزه و لمس شکل میگرفت.
هنر هم کاملاً متفاوت بود:
نقاشی جای خود را به موسیقی و مجسمهسازی لمسی میداد
مد و لباس بر اساس بافت و حس پارچه تعریف میشد
زیبایی بیشتر با صدا و بو معنا پیدا میکرد تا ظاهر

حتی امروز هم مغز ما گاهی تجربههایی شبیه رنگ بدون دیدن واقعی میسازد. بعضی افراد پدیدهای به نام «حسآمیزی» دارند؛ یعنی مثلاً صداها را به صورت رنگ تجربه میکنند. این نشان میدهد مغز میتواند بین حواس مختلف پل بزند. پس در دنیای بدون چشم، شاید مغز انسان سیستم جایگزینی برای دستهبندی تجربهها میساخت؛ چیزی که کارکردی شبیه رنگ داشت، هرچند بصری نبود.
اگر انسانها چشم نداشتند، رنگها به شکل امروزی وجود نداشتند؛ چون رنگ محصول دیدن است. اما ذهن انسان احتمالاً راه دیگری برای دستهبندی و معنا دادن به جهان پیدا میکرد. شاید دنیا برای ما مجموعهای از صداها، بافتها، دماها و بوها بود که همان نقش «رنگ» را بازی میکردند.
این سؤال به ما یادآوری میکند که واقعیت، آنطور که تجربهاش میکنیم، تا حد زیادی ساختهی حواس ماست. جهان ممکن است بسیار متفاوتتر از چیزی باشد که میبینیم و ما فقط یکی از راههای ممکن برای درک آن را داریم.