رازبقا: در سال ۱۹۷۶، «تینا موریس» تنها ۲۶ سال داشت؛ اما مأموریتی غیرمعمول را پذیرفت. او ماهها در پناهگاه ملی حیاتوحش مونتزوما در نیویورک، در کنار یک لانه مصنوعی بزرگ زندگی کرد تا به پرورش جوجههای عقاب سرسفید کمک کند و بررسی کند که آیا این پرندگان پس از رها شدن میتوانند در طبیعت زنده بمانند یا نه.
آن زمان شرایط عقاب سرسفید در آمریکا بسیار بحرانی بود. دههها شکار و آزار، از بین رفتن زیستگاهها و بهویژه استفاده گسترده از ماده شیمیایی DDT باعث شده بود جمعیت این پرنده بهشدت کاهش پیدا کند. در سال ۱۹۶۳، تنها ۴۱۷ جفتِ در حال تولیدمثل از این گونه در ۴۸ ایالت پایینتر آمریکا شناسایی شده بود.
موریس که دانشجوی تحصیلات تکمیلی آزمایشگاه پرندهشناسی دانشگاه کرنل بود، برای اجرای این پروژه انتخاب شد. او در نهایت طی دو سال با هفت جوجه عقاب در مونتزوما کار کرد.

جوجهها در لانهای مصنوعی قرار داشتند که حدود ۳۵ فوت، یعنی نزدیک به ۱۰.۷ متر، بالاتر از سطح زمین ساخته شده بود. موریس نیز در نزدیکی لانه، در محلی مخفی مستقر میشد و رفتار پرندگان را زیر نظر میگرفت.
کار آسانی نبود؛ او تجربه زیادی در نگهداری از عقابها نداشت و حتی از ارتفاع میترسید. با این حال، هر روز از برج بالا میرفت تا برای جوجهها غذا ببرد. اما یک نکته بسیار مهم وجود داشت: جوجهها نباید به انسان وابسته میشدند.
اگر موریس مستقیماً با دست به آنها غذا میداد، احتمال داشت پرندگان انسان را با غذا مرتبط کنند و به اصطلاح دچار «نقشپذیری» یا imprinting شوند. چنین اتفاقی میتوانست توانایی آنها برای زندگی مستقل در طبیعت را مختل کند.
به همین دلیل، موریس تا حد امکان از دید جوجهها پنهان میماند. او غذا را با استفاده از یک چوب بلند به داخل لانه میفرستاد. حتی برای این کار از لاشه حیوانات تلفشده در جاده و ماهی کپور استفاده میکرد و با کمک یک چنگال مخصوص باربیکیو که به انتهای چوب متصل شده بود، غذا را به جوجهها میرساند.

هدف این پروژه استفاده از روشی به نام «هکینگ» (Hacking) بود؛ روشی که در آن پرندگان جوان در محیطی کنترلشده پرورش داده میشوند و سپس برای زندگی مستقل در طبیعت آزاد میشوند.
این روش پیشتر برای برخی پرندگان شکاری مورد استفاده قرار گرفته بود، اما استفاده از آن برای عقابهای سرسفید هنوز یک آزمایش محسوب میشد.
نخستین دو جوجه در ژوئن ۱۹۷۶ از ایالت ویسکانسین به مونتزوما منتقل شدند و با نامهای W۱ و W۲ شناخته شدند.
جوجه سوم، عقابی نر با نام M۳، بعدتر به این گروه پیوست. او در ایالت میشیگان پیدا شده بود و پایش شکسته بود. پای او درمان شد و سپس به گروه موریس ملحق شد.
M۳ پیش از این توسط انسانها لمس و نگهداری شده بود، اما هنوز به انسانها وابستگی یا نقشپذیری پیدا نکرده بود. موریس بعدها اعتراف کرد که ارتباط خاصی با این عقاب پیدا کرده بود.

وقتی جوجهها لانه را ترک کردند، کار موریس تمام نشد. عقابهای جوان هنوز مهارت لازم برای پروازهای طولانی و فرودهای ایمن را نداشتند.
موریس باید آنها را در منطقه دنبال میکرد و اگر در مکانهای خطرناک فرود میآمدند، دوباره پیدا و جابهجا میکرد. حتی یکی از عقابها در یک منطقه باتلاقی گرفتار شد و موریس مجبور شد آن را به برج بازگرداند.
بخش زیادی از زندگی روزمره او صرف تماشای پرندگان، غذا دادن، بالا رفتن از برج و جستوجوی جوجههایی میشد که در منطقه ناپدید میشدند.
در سال ۱۹۷۷، موریس دوباره به این پروژه بازگشت و به پرورش چهار جوجه عقاب دیگر کمک کرد. در آن زمان، مشخص شده بود که روش مورد استفاده میتواند عملی باشد و پژوهشگران دیگری نیز به این طرح پیوستند.
بعدها اداره حفاظت از محیطزیست ایالت نیویورک مسئولیت این برنامه را بر عهده گرفت.
اما داستان M۳ سالها پس از پایان فعالیت موریس در مونتزوما ادامه پیدا کرد. این عقاب با شماره پلاک ۰۳۱۴۲ شناسایی شده بود و سرانجام در نیویورک مستقر شد. او حدود ۳۵ سال زندگی کرد و بر اساس گزارشهای مربوط به پژوهشهای موریس و خاطرات او، تخمین زده میشود که حدود ۷۰ جوجه از نسل مستقیم او بودهاند.
موریس در ابتدا نمیدانست عقابی که سالها بعد با آن روبهرو شده همان M۳ است. او زمانی به هویت این پرنده پی برد که عقاب در حالی که مشغول خوردن لاشه یک حیوان کنار جاده بود، بر اثر برخورد با یک خودرو کشته شد.
البته عدد ۷۰ باید یک تخمین در نظر گرفته شود، نه یک آمار دقیق. منظور از این رقم، جوجههایی است که در طول زندگی M۳ بهعنوان فرزندان مستقیم او ثبت یا به او نسبت داده شدهاند، نه ۷۰ نسل از نوادگانش.
با این حال، همین داستان ارتباطی مستقیم و کمنظیر میان موریس و نتیجه بلندمدت آزمایشی ایجاد کرد که او در جوانی در آن مشارکت داشت.

زمانی که موریس این کار را آغاز کرد، آینده عقاب سرسفید در آمریکا بسیار نگرانکننده بود. یکی از عوامل اصلی کاهش جمعیت، DDT بود؛ مادهای که در زنجیره غذایی تجمع پیدا میکرد و توانایی پرندگان را برای تولید تخمهایی با پوسته محکم مختل میکرد. از دست رفتن زیستگاه، شکار و سایر فشارهای انسانی نیز شرایط را بدتر کرده بودند.
اما سرانجام جمعیت این گونه شروع به بازسازی کرد.
در سال ۲۰۰۷، سازمان خدمات ماهی و حیاتوحش آمریکا عقاب سرسفید را از فهرست گونههای در معرض خطر و تهدید خارج کرد، زیرا جمعیت آن در ۴۸ ایالت پایینتر به سطح قابلقبولی بازگشته بود. در آن زمان، این سازمان حدود ۹۷۸۹ جفت در حال تولیدمثل را تخمین زده بود.
برآورد فدرال دیگری که بر اساس دادههای سالهای ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ انجام شد، جمعیت عقابهای سرسفید را حدود ۳۱۶٬۷۰۰ پرنده، شامل حدود ۷۱٬۴۶۷ جفت تولیدمثل، اعلام کرد.

قوانین حمایتی، ممنوعیت استفاده از DDT در آمریکا، حفاظت از زیستگاهها و برنامههای مختلف حفاظت از حیاتوحش، همگی در این موفقیت نقش داشتند.
در کنار این اقدامات، پروژه مونتزوما نیز به ایجاد و آزمایش روشی عملی برای بازگرداندن عقابهای جوان به مناطقی کمک کرد که این گونه در آنها از بین رفته بود.
نزدیک به پنج دهه بعد، داستان آن پروژه تنها در اسناد حفاظت از محیطزیست باقی نمانده است. داستان M۳ نیز همچنان بخشی از میراث آن آزمایش است؛ عقابی که روزگاری یک زیستشناس جوان، پنهانشده در کنار لانهای مصنوعی به ارتفاع بیش از ۱۰ متر، رشد و زندگی او را زیر نظر میگرفت.
داستان تینا موریس نمونهای کمنظیر از این است که یک پروژه کوچک و غیرمعمول علمی چگونه میتواند در بلندمدت به بخشی از تلاش گستردهتر برای بازگرداندن یک گونه به طبیعت تبدیل شود.