راز بقا: آسمان آبی و آرام به نظر میرسید و پرنده کاردینال شمالی بیخبر از خطر، در حاشیه جنگل نشسته بود. پرهای سرخ درخشانش زیر نور خورشید میدرخشید و گاهی با نوک خود میان برگها به دنبال دانه یا حشره میگشت. اما در ارتفاعی بسیار بالاتر، جایی که چشم انسان به سختی میتوانست چیزی را تشخیص دهد، یک شاهین در سکوت کامل بالهایش را باز نگه داشته و محیط را زیر نظر داشت.
شاهین بهآرامی دایره میزد و هر لحظه ارتفاع خود را کمتر میکرد. چشمان تیزبینش روی هدف قفل شده بود. هیچ صدایی از بالهایش شنیده نمیشد و حرکتش آنقدر نرم و حسابشده بود که کاردینال کوچک هیچ نشانهای از حضور شکارچی احساس نمیکرد.
پرده مشهور به کاردینال شمالی

ناگهان همهچیز در کسری از ثانیه تغییر کرد. شاهین بالهایش را جمع کرد و مانند تیری رهاشده از کمان به سمت زمین شیرجه زد. سرعتش بهطرز خیرهکنندهای افزایش یافت و تنها سایهای گذرا روی زمین افتاد. کاردینال تازه متوجه خطر شده بود و تلاش کرد از شاخه جدا شود، اما دیگر دیر شده بود.
پنجههای نیرومند شاهین با دقتی مرگبار به هدف رسیدند. برخوردی کوتاه، اما قاطع رخ داد و پرهای سرخ در هوا پراکنده شدند. شاهین شکار خود را محکم در چنگالهایش گرفت و بدون مکث دوباره اوج گرفت. ضربان سریع بالهایش، هر دو پرنده را از میان درختان و بالاتر از تاج جنگل عبور داد.
چند ثانیه بعد، تنها چند پر پراکنده در هوا باقی مانده بود. شاهین در حالی که کاردینال را در چنگ داشت، به سوی آسمان و سپس به سمت محل امنی برای تغذیه پرواز کرد؛ صحنهای کوتاه، اما بیرحم که یکی از قدیمیترین قوانین طبیعت را یادآوری میکرد: بقای شکارچی در گرو شکار شدن طعمه است.



